اولین کسی بود که آمد و گفت می خواهد معبر را باز کند. چند قدم دوید به سمت میدان مین. ایستاد. همه فکر کردیم ترسیده. کسی گفت: خوب، این طفلک فقط 14 سالشه. برگشت به سمت ما. پوتین هایش را در آورد. گفت: این ها نو اند. به سمت میدان مین دوید.



 صدای تانک های دشمن آن طرف جاده به گوش می رسید. تیراندازی لحظه ای متوقف نمی شد . راه افتادیم ، با اینکه می دانستیم امید برگشت نیست ، ولی رساندن      « آر .پی . جی» به « علم الهدی» ما را مصمم به پیش می برد. به جاده که رسیدیم ، توانستیم تانک هایی را ببینیم . به جز چند تایی که در حال سوختن بودند، بقیه غرش کنان به پیش می تاختند. چشمم به حسین (علم الهدی) که افتاد ، خستگی از تنم درآمد. آر. پی. جی بر دوشش بود و پشت خاکریز دراز کشیده بود. در امتداد خاکریز غیر از حسین حدود ده نفر دیگر هنوز زنده بودند و از گروه همین ده نفر مانده بودند. حتی یک جسد بر زمین نمانده بود. پیدا بود که بچه ها با گلوله مستقیم تانک ها از پای در آمده بودند. تانک های سالم از کنار تانک های سوخته عبور می کردند وبه طرف خاکریز علم الهدی پیش می آمدند.حسین و افرادش هیچ عکس العملی نشان نمی دادند .« روز علی» که حسابی نگران شده بود ، آر. پی . جی را از من گرفت و به تانک ها نشانه رفت. دست روز علی را نگه داشتم و گفتم : کمی دیگر صبر کن ، شاید بچه ها برنامه ای داشته باشند و او پذیرفت . تانک ها به حدود پنجاه متری خاکریز رسیده بودند که یکباره حسین از جا بلند شده و نزدیک ترین تانک را نشانه گرفت. گلوله درست به وسط تانک خورد و آن را به آتش کشید. غیر از حسین دو نفر دیگر که آر. پی . جی داشتند، دو تانک دیگر را نشانه رفتند و هر دو را به آتش کشیدند . بقیه تانک ها سر جایشان ایستادند و ناگهان خاکریز را به گلوله بستند. خاکریز یکپارچه دود شد و بعید بود کسی سالم مانده باشد ، روز علی بلند شد و نزدیک ترین تانک را نشانه رفت و با اینکه فاصله کم بود تانک را از کار انداخت . قامت حسین دوباره از میان دود و گرد وغبار پشت خاکریز پیدا شد و یک تانک دیگر با گلوله حسین به آتش کشیده شد . پیدا بود که از همه افراد گروه فقط روز علی و حسین زنده مانده اند. حسین از جا کنده شد و خود را به خاکریز رساند. تانک ها هنوز ما را ندیده بودند. پیشروی تانک ها دوباره شروع شد . حسین پشت خاکریز خوابیده بود . تانک به چند متری او رسیده بود ، حسین از خاکریز بالا رفت و آن را هدف قرار داد. تانک به آتش کشیده شد و چهار تانک دیگر به ده متری حسین رسیده بودند. حسین از جا بلند شد و آخرین گلوله را رها کرد . سه تانک باقیمانده در یک زمان به طرف حسین شلیک کردند. گلوله ها خاکریزش را به هوا بردند و گرد وخاک کمی فرو نشست ، توانستیم آر. پی . جی و سپس حسین را ببینیم . پیکر مطهر حسین پشت خاکریز افتاده بود و چفیه صورتش را پوشانده بود.


شهادت سردار حسین خرازی
شلمچه جمعه هشتم اسفند ماه سال 1365   

 اوضاع بدجوری گره خورده بود.ماشین های غذا را می زدند و بچه ها گرسنه مانده بودند  .

گفته بود چند دیگ غذا بگذارند تو نفربر و ببرند خط   .

 گفتند:راننده نفربر آماده شده برای بردن غذا. گریه اش گرفت و به همه گفت  :

 از این راننده یاد بگیرید.می داند هرکس قبل از او رفته،برنگشته،اما دارد می رود  .

 اصلا من باید بروم این راننده را ببینم وپیشانی اش را ببوسم  .

 پیرمرد بود،حاجی رفت پیشانی اش را ببوسد .

 گفت:این غذا بایدهرطوری شده به بچه ها برسد.

 اگر نمی توانی، بگو خودم بنشینم پشت فرمان. همان جا بود که خمپاره آمد. 

 ناگه دلها فرو ریخت،جانها افسردند،بسییجیها همه گریستند...

اما تو بر خاک افتاده بودی و گونه های پیرمرد هنوز گرمی بوسه هایت را احساس می کرد


 

السلام علیک یا ابا عبدالله

درس حسین (ع) عشق است و عشق، در قلب است و سوز بر جان. آن آتش بر وجود و سوختن و شعله ور شدن و ذوب شدن برای معشوق.

حسین گونه جنگیدن جانبازی است.

خدایا، تو چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی! هیهات که نفهمیدم! خون باید می شدی و در رگ هایم جریان می یافتی تا همه سلول هایم نیز، یا رب، یا رب می گفت.

یا رب العفو،

خدایا نمیرم در حالی که از من راضی نباشی. یا ابا عبدالله شفاعت...

گزیده هایی از وصیت نامه شهید مهدی باکری