احساس می کنم که مسلمانتان شدم


 

از لحظه ای که ریزه خور خوانتان شدم

احساس می کنم که مسلمانتان شدم

 

زیر لوای رحمتتان قد کشیده ام

بیخود نبوده دست به دامانتان شدم

 

غیر از حسین، نام دگر را نمی برم

از بس که مست نام حسین جانتان شدم

 

غیر از حسین، باب نجاتی نیافتم

این گونه شد که دست به دامانتان شدم

 

دستم گرفته ای و رهایم نکرده ای

گوشه نشین روضه ی رضوانتان شدم

 

می خواستم که مرهم زخم شما شوم

در روضه های سخت که گریانتان شدم

 

امشب میان روضه ی خود آتشم زنید

تا بنگرم که شعله ی سوزانتان شدم

 

باور نمی کنم که شب آخر شماست

دلسوخته ز ماتم هجرانتان شدم

 

راز و نیاز امشبتان دیدنی بُوَد

دلداده ی قرائت قرآنتان شدم

 

محمد فردوسی