عاشق شهادت


 

همه داشتیم به فرمانده فکر میکردیم که درست پای کار غیبش زده بود. همان که پشت ‏پیراهنش نوشته بود «عاشق شهادت».‏

بعد از ده‌ها کیلومتر راهپیمایی درست پای کار، زیر خاکریزِ دشمن؛ به یک ‏ستون روی زمین وسط میدان مین دراز کشیده بودیم؛ بعثی‌ها با انواع گلوله ‏به استقبال ما آمده بودند.‏

تیرهای رسامِ دوشکا هم بالای سرمان، ‌خط‌های قرمزِ ِطولانی و نورانی رسم ‏می‌کردند. اوضاع خوب نبود، راه بسته بود. ما وارد عمل نمی‌شدیم، همه ‏عملیات به خطر می‌افتاد، یگان‌های پیشرو در محاصره قرار می‌گرفتند؛ آتش ‏تهیه دشمن هر لحظه دقیق‌تر و به ستون ما نزدیک می‌شد.‏

تخریب‌چی‌ها کنار کشیدند؛ مین‌ها را خنثی کرده بودند، معبر باز شده بود اما ‏معلوم نبود چرا فرمانده دستور حرکت نمی‌داد؛ کم کم زمزمه‌ها شروع شده ‏بود، سراغ فرمانده را می‌گرفتند که از معاون شنیدیم «حرف حرفِ خودشه، ‏ول کرد رفت».‏

با اجازه قرارگاه، معاونِ فرمانده ستون را به راه انداخت؛ کلاشینکف‌ها را ‏مسلح کردیم، ضامن موشک‌های آر پی جی را کشیدیم، نارنجک‌ها را توی ‏مشت گرفتیم.‏

وقتی رمز عملیات را اعلام کردند با فریاد الله اکبر و با تاکتیکِ «آتش ‏و حرکت» حمله کردیم. زمین زیر پایمان می‌لرزید غوغائی برپا شد. آخر معبر ‏تجمع شده بود و حرکت کُند بود.‏

جلوتر که رفتیم سیم خاردارِ حلقوی پیچیده‌ای، اندازه قَدمان راه را بسته بود؛ ‏کسی روی سیم خاردار خونی افتاده بود باید پا روی پشتش می‌گذاشتیم، رد ‏می‌شدیم. زیر نور منورها، قطرات خون چون شکوفه بر شاخه، روی خارهای ‏تیز سیم خودنمایی می‌کرد. خوب که نگاه کردم زیر پایم نوشته بود «عاشق ‏شهادت».  ‏